بازی روزگار

آنکه با زندگی می سازد زندگی را می بازد/ با زندگی نساز زندگی را بساز

(پست ثابت)

نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1392ساعت 15:6 توسط فافا|

آموخته ام که وابسته نباید شد، نه به هیچکس، نه به هیچ رابطه ای!

و این لعنتی، نشدنی ترین کاری بود که آموخته ام ...

 

نوشته شده در پنجشنبه 16 بهمن1393ساعت 11:49 توسط فافا|

عشق انسان را داغ میکند و دوست داشتن انسان را پخته میکند!

هرداغی روزی سرد میشود ولی هیچ پخته ای دیگرخام نمیشود....

 

نوشته شده در پنجشنبه 16 بهمن1393ساعت 11:47 توسط فافا|

بزرگترين خيانت را همين فيلمها و کتابها به ما کرده اند ..!

به ما قبولانده اند که روزی اتفاقی ميفتد .

 

نوشته شده در سه شنبه 14 بهمن1393ساعت 0:28 توسط فافا|

دلتنگ که می شوی

هرکاری از دستِ بی چاره ات بر می آید

مثلا گوشی را برمیداری

یک پیامِ کوتاه

یک من هنوز هم اینجا

دلم آنجاییست که تو هستی

دلتنگ که می شوی فال می گیری

چشمانت را می بندی

می گویی : می شود بگویی او هم دلش تنگ هست ؟

و حافظ هم که انگار

دلش به حالِ بی قراریت سوخته است می گوید :

( یوسفِ گمگشته باز آید به کنعان غم مخور )

و همانجاست که می باری و در دل می گویی

یوسفِ من اصلا گم نشده حافظ جان

یوسفِ من جایی حوالیِ همین نزدیکی ها

مرا گم کرده

دلتنگ که می شوی می فهمی

همه ی این روزها که با خودت گفتی

- یادم تو را فراموش -

بیشتر معنایش برایت این بوده

یادم احساسم را فراموش

یادم دلم را فراموش

بی آنکه بدانی این ها فراموش نمی شوند

ساکت می شوند

آرام می گیرند،آتش می زنند ...

.

عادل دانتیسم


نوشته شده در شنبه 11 بهمن1393ساعت 19:40 توسط فافا|

کل زندگیمان را خاطرات برداشته و دل دور انداختن هیچ کدام شان را نداریم ،

داریم له می شویم زیر آوار این همه خاطره ...

کاش می شد خاطره ها را مثل پنبه زد،

کاش اصلا یک آدم هایی بودن مثل همین پنبه زن ها که با کمانشان می آمدند

توی کوچه پس کوچه ها... سر ِظهرِ خلوت شهر....

و دست شان را می گذاشتند کنار دهان شان و داد می زدند:


آآآآآآآآآی خاطره می زنیم .


بعد تو صدایشان می کردی می آمدند توی حیاط، لب حوضی ، باغچه ای ، جایی می نشستند

و تو بغل بغل خاطره می ریختی جلوی شان،

خاطره ی مرگ عزیزهایت....تنهایی هایت،...
 

گریه هایت، ...

غصه خوردن هایت،

خاطره ی رفتن دوست و آشنایت همه را می ریختی جلوی خاطره زن

و او هی می زد، هی می زد، آن قدر که خاطره ها را تکه تکه می کرد، تکه تکه.....

آن قدر که پودر می شدند، ریز می شدند تو هوا،

مثل غبار که باد بیاید برشان دارد و با خود ببرد به هر کجا که می خواهد...


بعد تو یک لیوان چای خوش رنگ تازه دم

می آوردی برای خاطره زن و می گفتی :

نوش جان سبک شدم راحتم کردی از دست این همه خاطره...

و از خاطرات خوش برای شبهای سردمان رواندازی گرم میدوخت پر از امنیت

نوشته شده در چهارشنبه 8 بهمن1393ساعت 23:48 توسط فافا|

غم ها ارزش جنگیدن ندارند !

رهایشان کنید ...

غم ها آنقدر خسته اند ،

که با کمترین بی توجهی ،

از پای در می آیند ...

پس برای شادی بغل باز کنید ،

و با امید زندگی کنید ... !

 

نوشته شده در دوشنبه 6 بهمن1393ساعت 22:38 توسط فافا|

نوشته شده در دوشنبه 6 بهمن1393ساعت 12:53 توسط فافا|

نوشته شده در جمعه 19 دی1393ساعت 17:30 توسط فافا|

نوشته شده در جمعه 19 دی1393ساعت 17:29 توسط فافا|

نوشته شده در جمعه 19 دی1393ساعت 17:28 توسط فافا|

نوشته شده در یکشنبه 14 دی1393ساعت 22:12 توسط فافا|

نوشته شده در شنبه 13 دی1393ساعت 23:29 توسط فافا|

نوشته شده در جمعه 12 دی1393ساعت 15:57 توسط فافا|

نوشته شده در جمعه 12 دی1393ساعت 15:55 توسط فافا|

نوشته شده در جمعه 12 دی1393ساعت 1:31 توسط فافا|

نوشته شده در چهارشنبه 10 دی1393ساعت 18:3 توسط فافا|

نوشته شده در دوشنبه 8 دی1393ساعت 0:40 توسط فافا|

نوشته شده در شنبه 6 دی1393ساعت 21:7 توسط فافا|

نوشته شده در شنبه 6 دی1393ساعت 21:4 توسط فافا|

نوشته شده در شنبه 6 دی1393ساعت 21:3 توسط فافا|

نوشته شده در پنجشنبه 4 دی1393ساعت 18:40 توسط فافا|

نوشته شده در چهارشنبه 3 دی1393ساعت 23:30 توسط فافا|

نوشته شده در چهارشنبه 3 دی1393ساعت 23:29 توسط فافا|

نوشته شده در چهارشنبه 3 دی1393ساعت 23:28 توسط فافا|

نوشته شده در سه شنبه 2 دی1393ساعت 18:29 توسط فافا|

نوشته شده در سه شنبه 2 دی1393ساعت 18:27 توسط فافا|

نوشته شده در جمعه 28 آذر1393ساعت 17:58 توسط فافا|

دخترکان این دیار کاش بدانند

دختر بودن و انسان ماندن

چه حرمت ها دارد !

کاش بدانند

امید از چشمانشان

شوق از خنده هایشان

و عشق از بودنشان

آغاز می شود

دخترکان این دیار کاش بدانند

هر رنگی شدن

افتخار نیست

هر کلامی را با هر اَدایی بیان کردن

نشانه ی آزادی آزاد بودن نیست

کاش می دانستند

اعتماد _ تکیه گاه _ حامی

از دامنِ یک دختر می آید

از دامنِ یک مادر

یک زن

دخترانِ سرزمینِ من

کاش

کاش

کاش می دانستند ...

.

عادل دانتیسم

نوشته شده در شنبه 22 آذر1393ساعت 12:52 توسط فافا|

شيوه نفوذ بعضي آقايان به قلمرو خانمها:

اول که مي آيند خواستگاري, جزو خزندگانند,

بعد که دوران نامزدي مي شود, به قالب چرندگان در مي آيند,

وقتي ازدواج مي کنند, مي شوند از تيره درندگان!!

کمي که ميگذرد, شلوارشان دو تا ميشود و در گروه دوزيستان قرار ميگيرند,

براي اينکه خانمشان را گول بزنند, مدتي جزو نرم تنان مي شوند,

زن که به آنها شک ميکند, مي روند در لاک سخت پوستان,

اوضاع که خراب مي شود, مي روند در قالب پرندگان, و از خانه بال مي گشايند و مي روند.

نوشته شده در پنجشنبه 20 آذر1393ساعت 19:29 توسط فافا|


آخرين مطالب
» خدای خوبم هزاران بار شکر می گویمت
» داشتم زندگیمو میکردم ...
» هیچ پخته ای دیگرخام نمیشود...
»
» یادم دلم را فراموش
» کاش می شد خاطره ها را مثل پنبه زد...
» سعی می کنم...
» همیشه باید یه جای کار بلنگه :(
» اینم فکر خوبیه ;)
» دقیقا
Design By : Pars Skin